حسن حسن زاده آملى
16
دروس معرفت نفس (فارسى)
خارج كه نه وجود باشد و نه عدم ، از بديهيات است و هيچ هوشمند گزين در بداهت بطلان دعوى واسطه بين وجود و عدم دو دل نيست . و چون واسطهء نبودن بين وجود و عدم امرى بديهى است و فطرت سليم بر آن گواه است ، گفتهايم كه اگر از هستى بگذريم نيستى است و آنچه كه در ظرف خارج متحقق است موجود است . در ميان مسلمانان برخى از متكلمين عامّه بر اين عقيدت بودند ، اعنى قائل به واسط بين وجود و عدم بودند و در ثبوت و وجود و همچنين در نفى و عدم فرقى قائل شدند ، و آن واسطه را حال ناميدند ، و مىگفتند كه حال نه موجود است و نه معدوم بلكه ثابت است ؛ با اين كه ثبوت ، مرادف وجود است و ثابت همان موجود است و منفى همان معدوم و نفى همان عدم است . اكنون از تعرّض به اقوال آنان و بيان تفصيل آرايشان و ردّ و ايراد ديگران بديشان خوددارى كردهايم تا در دروس آينده سبب پيدايش اين عقيدت را بيان كنيم تا بدانيد كه قائلين به حال ، مردمى بىحال بودند كه در حلّ بسيارى از مسائل مهمّ علمى فرو ماندند و به پرداختن بعضى از اوهام و ساختن مشتى از الفاظ و عبارات گمان بردند كه از مشكل رستهاند . بارى ترادف وجود و ثبوت و نيز ترادف نفى و عدم از اوّليّات است ؛ در حلّ آن مسائل مهم بايد راه صحيح علمى يافت نه اين كه منكر اوّليّات بود و پنداشت كه اگر از هستى بگذريم به چيزى مىرسيم كه نه هستى است و نه نيستى به نام حال ، و بدان دلخوش بود . فرقهء سوفسطائى فطرت را زير پا نهادند و هستى را يكباره انكار كردند ؛ و اين طايفه از متكلمين ، فطرت را پشت پا زدند و در برابر هستى دكّان باز كردند . چون به رأى سوفسطائى و ابطال آن اشارتى رفت خواستيم از حال اين طائفه هم باخبر باشيم . درس ششم يك ماه از درس پيش بگذشت ، دلشادم كه دوباره ديدار دوستانم دست داد . دانستيم كه جز هستى تحقق ندارد و به هر كجا كه برويم در كشور پهناور وجوديم و از اين كشور بدر نمىرويم و بدر رفتن از كشور هستى پندارى بيش نيست . خودمان هستيم ؛